روز 30 اردیبهشت آخرین روزی بود که من به طور رسمی می رفتم مدرسه. اون روز من امتحان کشوری زیست داشتم. خیلی زود رفتم مدرسه. وقتی رفتم چراغای سالن خاموش بود. کلید چراغا کنار در کلاسمون بود. رفتم چراغارو روشن کنم که نگام به بالای در افتاد. تابلویی که روی اون نوشته بود: پیش تجربی. یاد اولین روز مدرسه ام افتادم. اون روز ما پشت در کلاس صف بسته بودیم و منتظر بودیم تا در کلاس رو باز کنند. اون موقع هم من به تابلوی کنار در نگاه می کردم ولی نمی دونستم روش چی نوشته. آخه اون موقع هنوز سواد نداشتم.بعدا فهمیدم نوشته: کلاس اول یاس. بالاخره رفتم تو کلاس. حوصله نداشتم چراغای کلاس رو روشن کنم. رفم تو تاریکی رو نیمکت خودم نشستم. به دیوار سنگی که همیشه سر زنگ زمین بهش تکیه میدادم و منتظر میشدم تا معلم روشو بکنه به تخته تا بخوابم تکیه دادم. ولی این دفعه نمی خواستم بخوابم. بر عکس می خواستم تا میتونم به تخته نگاه کنم. بعد از چند دقیقه سرمو گذاشتم رو میز. من واسه اون میز دوست خوبی بودم. توی تمام 12 سال تحصیلیم یادم نمیاد یک دفعه هم روش تقلب نوشته بوده باشم. حالا نوبت دیوار سنگی کنارم بود. دیواری که خیلی وقتا واسم از تشک پر قو هم نرم تر بود. کم کم بچه ها داشتند می اومدن. من همین طور نشسته بودم سر جام. تا خانوم ناظم عزیز اومد گفت برید تو سالن. پاشدم کتابمو برداشتم تا دقیقه 90 یه نگاه بهش بندازم. رفتم پشت میز معلم نشستم. لیست اسم های ما زیر شیشه ی میز بود. دیگه وقت دوره نبود کابو گذاشتم همون جا و اومدم تو سالن. سر جام نشستم. برگه ها رو دادن. سوالا سخت نبودن. اونارو کم و بیش بلد بودم. به سوال آخر رسیدم. یاد اولین سوال امتحان زندگیم افتادم. امتحان شفاهی علوم کلاس اولم. اون سوال این بود: گوسفند از چه پوشیده شده است؟ و حالا من آخرین سوالو حل میکردم. آخیش ورقمو دادم. راحت شدم. رفتم تو کلاس و باز سر جای خودم نشستم و با بقیه حرف زدم. ولی این دفعه انگاردیگه نیمکت یه جوری شده بود. دیگه راحت نبود. دیوار سنگی هم سرد و سخت بود. دیگه باید میرفتم خونه. پاشدم تا کتابمو از روی میز معلم بردارم. حالا فهمیدم چرا نیمکتم دیگه راحت نبود و دیوار اینقدر سخت و سرد شده بود و انگار دیگه منو نمی شناخت. جای لیست زیر میز شیشه ای خالی بود. اسم های مارو بر داشته بودن و من دیگه دانش اموز نبودم. تموم شد. (3T@RE)
+ نوشته شده در 2 Jul 2008ساعت 15:53 توسط ღ•* ستاره *•ღ |
سلام دلم واسه همتون یه ریزه شده بود. راستی عید قبلناتون مبارک. تو این مدت که نبودم خیلی اتفاقا افتاد. منون از شماهایی که سر زدین. عروسی بچه هاتون. (قند تو دلتون آب نشه) قرار بود عید نریم مسافرت و من درس بخونم. نخوندم و رفتیم. جاتون خالی خیلی خوش گذشت. چون قرار بود نریم مسافرت و از بقیه عیدی نگیرم جلو جلو عیدی هامو از بابام گرفتم. رفتیم مسافرت و از بقیه عیدی گرفتم عیدی هام دوبل شد. دیدم چند وقتیه پشتیباننم زنگ نمیزنه. فهمیدم غیبت زیاد داشتم گویا اخراج شدم. یه بارم تعهد دادم. پای بابا بزرگم شیکست. همه گفتن کنکور بهت ساخته خوش اشتها شدی مریض شدم ۵ شبانه روز هیچی نخوردم. در سال شکوفایی و ... آلزایمرم دو چندان شده دیگه چیزی یادم نمیاد.
هی فلانی زندگی شاید همین باشد یک فریب ساده و کوچک آن هم از دست عزیزی که تو دنیارا جز برای او و جز با او نمی خواهی آری آری زندگی شاید همین باشد.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در 15 Apr 2008ساعت 11:32 توسط ღ•* ستاره *•ღ |
آدمک آخر دنیاست *بخند* آدمک مرگ همین جایت* بخند* آن خدایی که بزرگش خواندی به خدا مثل تو تنهاست *بخند* دست خطی که تو را عاشق کرد شوخی کاغذی ماست* بخند* فکر کن درد تو ارزشمند است. فکر کن گریه چه زیباست *بخند* صبح فردا به شبت نیست که نیست تازه انگار که فرداست *بخند* راستی آن چه به یادت دادیم پر زدن نیست که در جاست* بخند* آدمک نغمه آغاز نخوان به خدا آخر دنیاست *بخند* ********************************
به چه دل خوش کرده ای؟
به تکاندن برف از شانه ی آدم برفی؟
+ نوشته شده در 25 Jan 2008ساعت 14:21 توسط ღ•* ستاره *•ღ |
اگر روزی بشر گردی ز حال ما خبر گردی پشیمان می شوی از قصه خلقت از این بودن از این بدعت خداوندا نمی دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است چه زجری می کشد آن کس که انسان است و از احساس سر شار است. دکتر شریعتی
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
کی میگه دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسن؟

+ نوشته شده در 3 Jan 2008ساعت 18:13 توسط ღ•* ستاره *•ღ |
| ||||||